آه شازده کوچولو!حالا کم کم دارم ب رازهای زندگی کوچک و غم انگیزت پی می برم...مدت های مدیدی تنها سرگرمی ات تماشای غروب خورشید در سکوت بوده؛این را زمانی فهمیدم ک صبح روز چهارم ب من گفتی: "من عاشق غروب خورشیدم؛بیا برویم و غروب خورشید را تماشا کنیم" گفتم:"اما باید صبر کنیم" -"صبر برای چ؟" -برای غروب خورشید باید صبر کنیم تا وقتش برسد. اولش انگار ک خیلی تعجب کردی و بعدش از حرفت خودت خنده ات گرفت و گفتی:"من هنوز خیال می کنم توی سیاره خودم هستم!" همه می دانند ک وقتی در امریکا ظهر است؛در فرانسه خورشید در حال غروب کردن است.متاسفانه فرانسه خیلی از اینجا دور است.اما شازده کوچولوی عزیز در سیاره ی کوچولوی تو؛تنها کاری ک باید انجام می دادی این بود ک صندلی ات را چند قدم ان طرف تر بگذاری و ان وقت می توانستی هر موقع ک دلت می خواهد ب تماشای غروب آفتاب بنشینی... ب من گفتی:"یک روز چهل و چهار بار؛غروب آفتاب را تماشا کردم!" و کمی بعد گفتی:"می دونی...وقتی کسی خیلی دلش گرفته باشد؛دوست دارد غروب آفتاب را تماشا کند." پرسیدم:"پس آن روز ک چهل و چهار بار ب تماشای غروب افتاب نشستی؛حتما خیلی دلت گرفته بود؟"
 اما شازده کوچولو جوابی نداد...



  خیلی وقت است که بی تابم،

دلم تاب می خواهد و یک هل محکم....

که دلم هری بریزد پایین،

هر چه در خودش تلنبار کرده را...



ای کاش دست قدرتمند تقدیر

هیچ بهاری را به سردی زمستان نسپارد!

یا اگر زمستان قانون طبیعت است...

خدایا به زمستان هم عشق بیاموز!

که اگر روزی...زمستان عاشق باشد...

دیگر هیچ کودکی از سرما نمی‌میرد!

دیگر بهانه‌ای برای هیچ انسانی نیست

که بگویدبا زمستان عشق فرار می‌کند!

شاید هم اگر روزی زمستان عاشق شد:

عاشق بهار باشد!



ادم ارزو ب ارزو ...رویا ب رویا پیر می شود
نه ثانیه ب ثانیه ...نه سال ب سال
دست از آرزوهای کوچکمان برداریم


  شیرین ترین خداحافظی
کودکی که پس از شکست دادن سرطان از بیمارستانی که در آن بستری بود خداحافظی می کند..!