29 بهمن & 25 بهمن=14 فوریه
به نام آنكه «نخل زبان را رطب نوش داد» و «درّ سخن را صدف گوش داد»، به نام زيباترين واژه هاى كتاب آفرينش، پنهانترين زواياى زيبايى و روشنترين آيینه هاى تجلّى.

هو
الحبیب
خوب می دانم که چرا تا نام تو را توی ذهنم تکرار
می کنم گریه ام میگیرد...آخر ایندفعه هم آمده ام تا کمکم کنی...می خواهم خودت کمکم
کنی؛فقط خودت!کسی به جز تو هم نمی تواند!می خواهم به حرف تو باشم اما بند های به
ظاهر زیبای اسارت گرفتارم کرده...اسیر شده ام...اسیر این هیچ و پوچ ها...آنوقت تو
را کنار زده ام!خجالت میکشم.به فرشته ی شانه ی چپم سفارش کرده ام که هیچ
چیز لو ندهد اما میدانم که تو از همه ی دلم خبر داری...انگار فقط میخواهی امتحانم
کنی و بدانی به تو راست می گویم یا نه!چه سخت است!سخت تر از همه ی امتحان های عمرم!میخواهم
یک خواهش از تو بکنم...گلدان خالی ام را روی میز گذاشته ام...دوست دارم وقتی که
برگردم و نگاهش کنم،یک دانه گل رز قرمز توی آن برایم گذاشته باشی.آن وقت میدانم که
کمکم کرده ای...مثل همیشه
( بازی روزگار از دلنوشته های پروفسور حسابی...)





















