سروی شدم به دولت آزادگی که سر

با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم



دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان

لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم



هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب

ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم



لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی

تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم



ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار این کار تست من همه جور تو می‌کشم


واین هم از شاعری دیگر:

سالها هست که از دیده‌ی من رفتی لیک
گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

سالها هست که از دیده‌ی من رفتی لیک

 دلم از مهر تو آکنده هنوز

 دفتر عمر مرا

 دست ایام ورقها زده است

 زیر بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست

 در خیالم اما

 همچنان روز نخست تویی آن قامت بالنده هنوز

 در قمار غم عشق

 دل من بردی و با دست تهی

 منم آن عاشق بازنده هنوز

 آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

 گر که گورم بشکافند عیان می‌بینند

 زیر خاکستر جسمم باقیست

 آتشی سرکش و سوزنده هنوز