مردی تنگدست با زنش راجع به عروسی پسرشان اختلاط می کرد و می گفت :


خیلی مایلم این پسر را زن دهم . اما چه کنم که پولی در بساط ندارم .


لذا بهتر است تنها داراییمان ، که خرمان است را بفروشم


و سور و سات عروسی او را فراهم کنم .


چند روزی گذشت و پسر دید خبری از تدارک قضایا نیست


نزد پدر رفت و پس از این پا و آن پا کردن گفت :


خب بابا ، از خر بگو !