حکایات عبید زاکانی(1)
مردی تنگدست با زنش راجع به عروسی پسرشان اختلاط می کرد و می گفت :
خیلی مایلم این پسر را زن دهم . اما چه کنم که پولی در بساط ندارم .
لذا بهتر است تنها داراییمان ، که خرمان است را بفروشم![]()
و سور و سات عروسی او را فراهم کنم .
چند روزی گذشت و پسر دید خبری از تدارک قضایا نیست ![]()
نزد پدر رفت و پس از این پا و آن پا کردن![]()
گفت :
خب بابا
، از خر بگو !![]()
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۲ ساعت ۴:۵۷ ب.ظ توسط نرگس کیماسی
|