**
شازده کوچولو سخت احساس بدبختی کرد آخه گلش گفته بود از نوع اون تو تمام عالم فقط همون یکیه حالا پنج هزار تا گل سرخ کنار هم اونم تو یه گلستان شازده کوچولو دلش گرفت بود که سر و کله روباه پیدا شد....
روباه : سلام
شازده کوچولو : سلام
روباه :من اینجام زیر درخت سیب
شازده کوچولو : کی هستی تو؟ عجب خوشگلی
روباه :من یه روباهم
شازده کوچولو : بیا با من بازی کن خدا می دونه چقدر دلم گرفته
روباه :نمی تونم باهات بازی کنم آخه هنوز اهلیم نکردن
شازده کوچولو : معذرت می خوام! اهلی کردن یعنی چی؟
روباه :تو اهل اینجا نیستی. پی چی می گردی؟
شازده کوچولو : پی آدما می گردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه :آدما تفنگ دارنو شکار می کنن اینش اسباب دلخوریه مرغ و ماکیون هم پرورش می دن خیرشون فقط همینه. تو پی مرغ می گردی؟
شازده کوچولو : نه! پی دوست می گردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه :یه چیزیه که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردنه
شازده کوچولو : ایجاد علاقه کردن؟
روباه :آره! تو الان واسه من یه پسر بچه ای مثل صد هزار تا پسر بچه دیگه نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. منم واسه تو یه روباهم مثل صد هزار تا روباه دیگه. اما اگر برداشتی من و اهلی کردی اونوقت هر دوتامون به هم احتیاج پیدا می کنیم میون همه ی عالم تو برای من موجود یگانه ای میشی من برای تو.
شازده کوچولو : کم کم داره دستگیرم میشه. یه گلی هست گمونم منو اهلی کرده باشه؟
روباه :بعید نیست. روی این کره زمین هزار جور چیز میشه دید.
شازده کوچولو : اوه نه!؟ اون رو زمین نیست.
روباه :روی سیاره دیگست؟
شازده کوچولو : آره
روباه :تو اون سیاره شکارچی هم هست؟
شازده کوچولو : نه
روباه :محشره! مرغ و ماکیون چطور؟
شازده کوچولو : نه
روباه :همیشه خدا یه پای بساط لنگه. زندگیه یکنواختی دارم. من مرغها رو شکار می کنم آدمها منو. هم ی مرغها عین همن همه ی آدمها هم عین هم. اینه که یه خورده خلقم و تنگ می کنه. اما اگه تو برداری منو اهلی کنی اینگار که زندگیم و چراغون کرده باشی. اونوقت صدای پایی رو می شناسم که با هر صدای پایی فرق می کنه. صدای پای دیگرون من و وادار می کنه تو هفت تا سوراخ قائم بشم . اما صدای پای تو عین موسیقی من و از سوراخم می کشه بیرون.
روباه :تازه نگاه کن اونجا اون گندمزار رو می بینی؟ برای من که نون بخور نیستم گندم چیز بی فایده ایه بس گندم زارو منو به یاد چیزی نمیندازه؟ اسباب تاسفه؟ اما تو موهات رنگ طلاست. پس اگر اهلیم کردی محشر میشه. گندم که طلایی رنگه من و بیاد تو میندازه صدای باد هم که تو گندمزار میپیچه دوست خواهم داشت.
اگه دوست دلت میخواد منو اهلی کن.
شازده کوچولو : دلم می خواد اما وقت چندانی ندارم باید برم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزا سر در بیارم.
روباه :آدم فقط از چیزایی که اهلی کنه می تونه سر در بیاره. انسانها دیگه برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارن. همه چیز و همین طور حاظر و آ ماده از مغازه ها می خرن. اما چون مغازه ای نیست که دوست معامله کنه آدمها موندن بی دوست.
تو اگه دوست می خوای خوب منو اهلی کن.
شازده کوچولو : راهش چیه؟
روباه :باید خیلی خیلی صبور باشی. اولش یه خورده دورتر از من میون علفها میشینی من زیر چشمی نگات می کنم و تو لام تا کام هیچی نمی گی چون تقصیر همه ی سوء تفاهما زیر سر زبونه. عوضش هر روز یه خورده می تونی نزدیکتر بنشینی.
فردای اونروز دوباره شازده کوچولو اومد پیش روباه
روباه :کاش سر همون ساعت دیروز اومده بودی. اگه سر ساعت چهار بعد از ظهر بیای من از ساعت سه قند تو دلم آب میشه و هر چقدر هم ساعت جلو تر بره بیشتر احساس شادی و خوشبختی می کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می کنه به شور زدن و نگران شدن. اونوقت که قدر خوشبختی رو می فهمم.
اما تو اگه وقت و بی وقت بیای من از کجا بدونم چه ساعتی باید دلم رو واسه دیدارت آماده کنم. هر چیزی برای خودش رسم و رسومی داره.
شازده کوچولو : رسم و رسوم یعنی چی؟
روباه :اینم از اون چیزایی که پاک از خاطره ها رفته. این همون چیزیه که باعث میشه فلان روز با باقیه روزا و فلان ساعت با باقیه ساعتها فرق کنه.
مثلا شکار چیهای ما واسه خودشون رسم و رسومی دارن و اونم اینه که پنجشنبه ها رو با دخترای ده می رن رقص. پس پنج شنبه ها بره کشون منه. حالا اگه شکارچیها وقت و بی وقت میرفتن رقص همه ی روزها عین هم میشد و من بیچاره دیگه فرصت و فراغتی نداشتم.
به این ترتیب شازده کوچولو روباه رو اهلی کرد و موقعی که لحظه جدایی نزدیک شد:
روباه :نمی تونم جلو اشکم و بگیرم.
شازده کوچولو : تقصیر خودته؟ من که بدیت رو نمی خواستم. خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه :همینطوره
شازده کوچولو : آخه اشکت داره سرازیر میشه.
روباه :همینطوره
شازده کوچولو : پس این ماجرا به حال تو فایده ای نداشت
روباه :چرا؟ برای خاطر رنگ گندم. برو برو یه بار دیگه گلها رو ببین تا بفهمی گل خودت تو عالم تکه. برگشتن با هم وداع می کنیم و من به عنوان هدیه رازی رو بهت می گم.
شازده کوچولو بار دیگر به تمشای گلها رفت:
شازده کوچولو : شماها یه سر سوزنی به گل من نمی مونید و هنوز هیچی نیستین. نه کسی شما رو اهلی کرده نه کسی شما رو. درست همونجوری هستین که روباه من بود. روباهی بود مثل صد هزار تا روباه دیگه اونو دوست خودم کردم و حالا تو همه عالم تکه. شما خوشگلین اما خالی هستین. براتون نمیشه مرد. اما اون به تنهایی به همه ی شما سره:
چون فقط اونه که آبش دادم چون فقط اونه که زیر حبابش گذاشتم چون فقط اونه که با تهچین براش حفاظ درست کردم چون فقط اونه که جونوراش رو کشتم جز دو سه تایی که شب پره بشن چون فقط اونه که پای گله گذاریها خودنماییها یا حتی بغ کردناش هیچی نگفتناش نشستم چون که اون گل منه.
وبرگشت پیش روباه:
شازده کوچولو : خدانگهدار
روباه :خدانگهدار . واما رازی که بهت گفتم خیلی ساده است. جز با دل هیچی رو اونجوری که باید نمیشه دید.
نهاد و گوهر رو چشم سر نمیبینه
شازده کوچولو : نهاد و گوهر رو چشم سر نمیبینه
روباه :ارزش گل تو عمریه که به پاش صرف کردی
شازده کوچولو : عمریه که به پاش صرف کردم
روباه :انسانها این حقیقت رو فراموش کردن اما تو نباید فراموش کنی تو تا زنده ای نسبت به اونی که اهلی کردی مسئولی. تو مسئول گلتی.
شازده کوچولو : من مسئول گلمم.
جوجه کوچولوی ناز
ای جان ای جان

ببین چه نازه
![]()
این هم خاطره ای از آنشرلی![]()
من که خیلی خوشم میومد انقد حرف میزد
این چندتا عکس هم واسه کسی که این کارتون و حرف زدن رو دوست داره ![]()
اینم خاطره ای از جودی ابوت با دو تا نامه ی قشنگ
قسمتی از نامه ی جودی به بابا لنگ دراز
بابا جون.آن قدر که شوخی های بچه های دانشکده برای من سخت است
درس هایش مشکل نیست.بیشتر وقتها من نمیفهمم دخترها دارند چه میگویند.
شوخی هایشان انگار مربوط به گذشته است که همه جز من میفهمند.
احساس میکنم که در این عالم بیگانه هستم و زبان مردم را نمیفهمم.
از اینموضوع واقعا احساس بدبختی میکنم.همیشه توی زندگی ام همین
احساس را داشتم.در دبیرستان هم که بودم بچه ها دسته دسته دور هم
جمع میشدند و فقط به من نگاه میکردند.همه میدانستند که من آدم عجیب
غریبی هستم و با آنها فرق دارم.حس میکردم روی پیشانی ام نوشته پرورشگاه
جان گریر.و بعد بعضی از آن خیرخواهاشان سعی میکردند بیایند و مودبانه با
من صحبت کنند.اما من از همه شان بیزار بودم،وبیشتر از همه از آن
خیرخواهاشان.این جا کسی نمیداند که من در پرورشگاه بزرگ شده ام.
به سالی مک براید گفتم که پدر و مادرم فوت کرده اند ویک پیرمرد محترم
و مهربان مرا به دانشکده فرستاده،و فعلا هم حقیقت محض را گفته ام.
دوست ندارم فکر کنید من آدم بزدلی هستم ولی خیلی دلم میخواهد
مثل دخترهای دیگر باشم ولی خاطره ی پرورشگاه جان گریر که سایه ی
ترسناکش روی دوران کودکی من است،فرق بزرگ بین و من و آن هاست.
اگر بتوانم به این خاطره پشت کنم و آن را از سر بیرون کنم شاید بتوانم مثل
دخترهای خوب دیگر بشوم.چون فکر نمیکنم که تفاوت واقعی و ذاتی من
و آنها وجود داشته باشد،نه؟در هر حال
سالی مک براید که مرا دوست دارد!
دوستدار همیشگی شما،جودی ابوت
از نامه های بابا لنگ دراز به جودی ابوت
جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که درافق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند.
در حالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند.
دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود در حالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که از دست رفته و به دست نخواهد آمد. ...
جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم.
هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود. پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم دردلش ثبت شویم.
دوستدار تو : بابالنگ دراز
این پست سفارشی واسه کسی بود که این مطلبو دوست داره




